ایرانجوان هم پر !

هی افراشته! تویی که هوای تهرون خوب بهت ساخته!

توپ من رو پس بده ...

کیوان کاکی ; ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢٠

تو نیز چنین باش

من که نمی ترسم !

کیوان کاکی ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/۱٩

بی ادب

بی ادب ترین استادی که می شد به عمرم ببینم رو دیدم.
وقتی کسی که خودش باورش نمیشده با تک ماده لیسانس بگیره، دیده بش میگن استاد این میشه داستان.
میگن شهر که خلوت بشه ...

کیوان کاکی ; ۳:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۳۱

تمام کلام

گاهگاهی نوشتن سخت نیست، سخن از نباید نوشتن سخت است.

کیوان کاکی ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٦

دلم تنگته

نیمه های فروردین، یه خیابون خالی، یه شب بارونی، نسیم بهاری، چراغ های روشن، درخت های خیس بارون خورده، وسط جاده، حرم دستات، من و تو تنها ...

کیوان کاکی ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/٢٤

خوش اومدی خانومی

چند روز قبل شناسنامه ها رو از محضر گرفتم. یه صفحه از شناسنامم رو خط خطی کرده بود.

این پایان یک مجرد بود.

کیوان کاکی ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۱/۱٥

 

لنگان لنگان خودم را به صندلی روبروی کامپیوتر می رسانم. می نشینم روبروی مانیتور. از روی شلوارک راه راهم نگاهی به پای چپم می اندازم. به آرامی دستی بر روی رانم می کشم. حرفی نمی زنم ولی پای کش آمده ام می داند منظورم این است که تو هم به زودی خوب می شوی. باز هم با تو می شوتم. چند روزی باید دندان روی جگر بگذاری.
اینترنت اکسپلورر را باز می کنم. این هم دارد خمیازه آغاز بیدار شدن را می کشد.گوگل به عنوان دیفالت پیج به کندی و با اخم فراوان باز می شود. با خود می اندیشم انتخابات که با آرامش و امنیت برگزار شد، چرا اینقدر سرعت اینترنت پایین است!؟
دست به دامن فایر فاکس می شوم. نه! اصلا مثل اینکه اکسپلورر بیچاره بی تقصیر است! این هم با سرعت نفتی گوگل را باز می کند. به کمک اکسپلورر پرِژن بلاگ را باز می کنم. نام و رمزم را وارد می کنم. یک نظر جدید به رنگ قرمز اولین چیزی است که توجهم را جلب می کند. دوستی نظر گذاشته، پاسخش را می دهم.
گرد و خاک روی مانیتور توجهم را به خود جلب می کند. از جعبه روی میز، دستمالی را بیرون می کشم، صفحه نمایش را تمیز می کنم. تو هم باید سه ماه قبل با یک وایو عوض می شدی. همان روزهایی که نرخ دلار چیزی حدود نرخ دولتی امروزی بود. حقوق یک ماه من هم به یک وایو می رسید. این دو ماه که من در پی آرزوی محال پایین آمدن قیمت دلار امروز و فردا می کردم، تو هم باید روزهای بازنشستگی ات را جشن می گرفتی.
یک صفحه گوگل نیوتب می شود. تاریخ عرب را تایپ می کنم. مثل اینکه حال و حوصله خواندن نتایج را ندارم. بی خیال می شوم. تاریخ عرب را تا حدودی می دانم.تحولات اخیر سرزمین های عربی توجهم را به خود جلب کرده که بیشتر بدانم. ما در ایران اعراب را به چیزهای دیگری که با انقلاب کردن به دور است،می شناسیم. این هم برای خودش حکایتی است. اعراب با خودسوزی اعتراضی فردی در تونس حکومت هایشان را تغییر دادند. ما دوربین های تلفن همراهمان را درمی آوریم و فیلم می گیرم.
تلفنم کنار موس زنگ می خورد. برمی دارم. حال و احوال می کنم. یک دقیقه و سه ثانیه از مکالمه گذشته که صدای آن طرف خط قطع می شود. این اتفاق چیز غیر عادی نیست. اصلا جای نگرانی نیست. گوشی را از گوشم جدا می کنم. علامت E بالای آنتن است. نمی دانم به معنای Empty است یا خیر!؟ اینجا که هستم زیاد آنتن قطع و وصل می شود.
چند روزی می شود خاطراتم را ننوشته ام. بهتر است سری به آن هم بزنم. بر روی گزینه انتشار کلیک می کنم. پرژن بلاگ را می بندم.

کیوان کاکی ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱٩

حال من

نمی دونم شده برین فوتبال هر چی بزین به در بسته بخورین! گل نشه! اوت بشه!
حال و روز من و آپهام همین شده فعلا. هر چی می نویسم نمی پسندم!
نمی دونم وسواس شدم! یا مبتلا به همون بیماری فوتبالیه شدم!
خبر: دو شب رفتم فوتبال چهارسر پای چپم کش اومده خفن!

کیوان کاکی ; ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

درود

با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می گویی
ای سازنده!
لحظه ی عمر من به جز فاصله ی بین این دورد و بدرود نیست
این آن لحظه ی واقعی ست
که لحظه ی دیگر را انتظار می کشد
نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد
گامی است پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند
تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای ست که عمر مرا سرشار می کند.

"زنده یاد احمد شاملو"

همیشه هر وقت به یه وبلاگ سر می زدم و می دیدم مدیر وبلاگ اونجا رو به حال خودش گذاشته و داره خاک می خوره حالم بد می شد و غصه دار می شدم. دقیقا مثل اون وقتایی که یه درخت رو ببینم که از بی آبی برگ هاش زرد شده. این برای منی که درخت رو دوس دارم و همین طور وبلاگ خونی رو، یعنی زجر.  یعنی دیدن مرگ چیزهایی که دوستشون دارم و شاهد از دست رفتن چیزهایی که دوستشون داری سخته و حال به هم زن. مدیر وبلاگی که آپ نمیکنه و باغبونی که درختش رو آب نمیده! جرمشون یکیه! شاید؟

گاهی وقتا به خودم می گفتم: اصلا اینی که می خواست یه روز وبلاگ نویسی رو رها کنه چرا اصلا از اول اومد و شروع به وبلاگ نویسی کرد. کلا یک وبلاگ می تونه جزیی از علایق و خاطرات یه شخص دیگه با جغرافیا و حال و هوای دیگه باشه. پس نمیشه کاملا شخصی و یک طرفه به موضوع نگاه کرد. حداقل من در مورد این امر یعنی قطع وبلاگ نویسی و شاید گهگاهی حذف اون وبلاگ، نظرم اینه. آخه برای خودم دقیقا بعضی از وبلاگ ها گوشه ای از خاطراتم هست و خوندنشون جز علایقم، اگه یه روز ببینم نمی نویسن و خدای نکرده حذف شده باشند دلگیر میشم.

اونچه از گفته های من بر میاد اینه که من هیچ وقت این وبلاگ رو حذف نخواهم کرد آخه این می تونه ناخواسته بی احترامی به خاطرات و علایق دوستانی که هیچ گاه اونها را از نزدیک ملاقات نکرده ام و حتی عکسی هم از اونها ندیدم، باشه.

کلا گاهی وختا باس بود و گاهی وختا باس رفت. دقیقا مثل این می مونه بعضی روزها روز تو نیست! آخ هر کار می کنی و هر ترفندی عقلت می رسه می بندی ولی مرادت نامراد می شه!  از اون بدتر اینه که یه سری جاها رو واسه تو و امثال تو نساختند! مثل گروه خونی که باس مطابق باشه و آر هاشش هم بهت بخوره، اصلا سنخیتی با اونجا و آدماش نداری. همین طور یه سری جاها رو باس موقت رفت از اونجا و یه وخت دیگه که سر موقعش باشه برگشت!

از همه اینها بگذریم. خبر اینه که من اومدم و می خوام درختم رو آب بدم. هر چند این روزها هر چی می نویسم نصف و نیمه ول میشه. البته گهگاهی چون نمی تونم هر چی می خوام رو راحت بیان کنم و باید پالایش بشند و بعد انتشار، من رو آزار میده و این هم جز ویژگی های کشور عزیز من ایران می باشد. یه چی دیگه هم از زبون جناب حافظ که می فرمایند:

بیا که توبه ر لعل نگار و خنده ی جام *** حکایتی است که عقلش نمی کند تصدیق

مخلص کلوم آلوده شدن یعنی حال و حکایت من و مهمتر از اون داشتن دوستان خوبی که یه دونشون در و قیمتیه اونم تو این گرونی و این بازار درهم برهم. من با داشتن حتی یه دوست خوب هم می باس خدا رو شاکر باشم.

دریغ و درد که تا این زمان ندانستم *** که کیمیای سعادت رفیق بود، رفیق

کیوان کاکی ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢

تا درودی دیگر ...

کیوان کاکی ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۱
← صفحه بعد